سهولت استفاده (Ease of Use) چیست؟
💡 این متن «بازنویسی آزاد» است: ایدهها و مفاهیم مطلب اصلی با نگارش کاملاً مستقل فارسی و مثالهای تازه بازگو شدهاند و ترجمهٔ کلمهبهکلمه نیست. بخشهای افزودهٔ مترجم در جعبهٔ منبع مشخص شدهاند.
سهولت استفاده از آن اصطلاحهایی است که همه فکر میکنند معنایش روشن است. تا وقتی که بخواهید اندازهاش بگیرید.
یک جملهٔ قدیمی از IBM این وضعیت را خوب توصیف میکند: سهولت استفاده ممکن است دیده نشود، ولی نبودش حتماً دیده میشود.
مسئلهٔ اصلی این است که آسانی یک ویژگی محصول نیست. یک قضاوت در ذهن کاربر است. این تفاوت، هم ریشهٔ نظری این بحث را میسازد و هم بیشتر اشتباههایی را که سرش میکنیم.
سهولت استفاده چیست؟
سادهترین تعریف این است: سهولت استفاده یعنی کاربر برای رسیدن به هدفش چقدر تلاش میکند.
اما یک سیاههٔ وارسی جهانی برایش وجود ندارد. معیاری که آسانی یک قاشق را میسنجد، دربارهٔ یک دوربین عکاسی حرفهای چیزی نمیگوید.
به همین دلیل منبع اصلی اصرار دارد که معیار را باید برای هر پروژه ساخت. این نکته مهمتر از آن است که به نظر میرسد.
«آسان» بدون تعیین تکلیف، یک صفت تبلیغاتی است. «کاربر باید در کمتر از سه ثانیه آهنگ موردنظرش را پیدا و پخش کند» یک معیار است.
تفاوتشان در این است که دومی میتواند شکست بخورد. هر ادعایی که نتواند غلط از آب دربیاید، معیار نیست.
یک تنش همیشگی هم اینجا هست: قابلیت در برابر آسانی. منبع اصلی مثال خوبی میزند.
دوربین عکاسی حرفهای دهها کلید و تنظیم دارد و دوربین گوشی تقریباً هیچ. هیچکدام بد طراحی نشدهاند؛ هر کدام یک معامله کردهاند.
گوشی کنترل را داده و آسانی گرفته، و دوربین حرفهای این معامله را برعکس کرده. انتخاب میان این دو یک تصمیم محصولی است، نه یک خطای طراحی.
پس پیش از آنکه بپرسید چطور آسانترش کنیم، باید بدانید حاضرید چه چیزی را بدهید.
ریشه: مدل پذیرش فناوری
این اصطلاح از دنیای طراحی نیامده است. از پژوهش سامانههای اطلاعاتی آمده و یک تاریخ مشخص دارد.
در سال ۱۹۸۹، Fred Davis مقالهای منتشر کرد که به «مدل پذیرش فناوری» مشهور شد. او میخواست بفهمد چرا کارمندان یک سامانهٔ تازه را به کار میگیرند یا کنار میگذارند.
پاسخش دو متغیر بود، و هر دو با کلمهٔ «ادراکشده» شروع میشوند:
- - ۱. سودمندی ادراکشده: این باور که استفاده از این ابزار عملکرد من را بهتر میکند.
- - ۲. سهولت استفادهٔ ادراکشده: این باور که استفاده از این ابزار تلاش چندانی نمیخواهد.
نمودار بالای صفحه مسیر این مدل را نشان میدهد. این دو باور روی نگرش اثر میگذارند، نگرش روی قصد استفاده، و قصد روی استفادهٔ واقعی.
یک جزئیات مهم هم در نمودار هست. سهولت استفاده علاوه بر مسیر مستقیم، از راه سودمندی هم اثر میگذارد؛ ابزاری که راحتتر است، مفیدتر هم به نظر میرسد.
اما نکتهٔ اصلی چیز دیگری است. در یافتهٔ دیویس، اثر سودمندی بر قصد استفاده از اثر سهولت قویتر بود. ضخامت پیکانها در نمودار همین را نشان میدهد.
ترجمهٔ عملیاش این است: آدمها با ابزار سخت اما ارزشمند کنار میآیند، ولی با ابزار آسانِ بیفایده نه. اگر سودمندی را خوانده باشید، این همان بحث از سمت دیگر است.
چرا این مدل برای طراح مهم است؟ چون چیزی را پیشبینی میکند که آزمون کاربردپذیری پیشبینی نمیکند.
آزمون کاربردپذیری میگوید کاربر توانست کار را انجام دهد. مدل پذیرش میپرسد آیا اصلاً میخواهد دوباره انجامش دهد.
جایش میان همسایهها
چند اصطلاح اینجا دور هم میچرخند و مدام جای هم به کار میروند. تفکیکشان عملی است:
- - کاربردپذیری یک مجموعه ویژگی سنجشپذیر محصول است: اثربخشی، کارایی، رضایت، یادگیریپذیری و خطا.
- - سادگی دربارهٔ مقدار چیزی است که در محصول هست، نه دربارهٔ تلاش کاربر.
- - طراحی شهودی دربارهٔ این است که کاربر بدون آموزش حدس درست بزند.
- - سهولت استفاده قضاوت خودِ کاربر دربارهٔ تلاشی است که کرده — یعنی یک خروجی ادراکی، نه یک ویژگی.
این تمایز آخر مهم است و بیشتر بحثهای بینتیجه از نادیده گرفتنش میآید. کاربردپذیری را با کرنومتر میسنجید و سهولت استفاده را با پرسیدن.
و این دو همیشه یک جواب نمیدهند.
معیار بسازید، نه سیاههٔ وارسی
اگر معیار جهانی وجود ندارد، پس معیار را از کجا بیاوریم؟ پاسخ منبع اصلی روشن است: از پژوهش روی همان کاربران.
پیشنهادش این است که سه نوع هدف را از هم جدا کنید:
- - ۱. هدف زندگی: چیزی که کاربر در بلندمدت میخواهد و معمولاً ربط مستقیمی به محصول شما ندارد.
- - ۲. هدف تکمیل: نتیجهٔ مشخصی که انتظار دارد از این محصول بگیرد.
- - ۳. هدف رفتاری: کاری که همین حالا برای رسیدن به آن نتیجه انجام میدهد.
هدف سوم بیشترین ارزش را دارد، چون روال فعلی کاربر همان چیزی است که مدل ذهنی او را ساخته. محصولی که به آن روال نزدیک باشد، آشنا حس میشود.
منبع دو تمرین فکری هم پیشنهاد میدهد که واقعاً مفیدند. اول تصور کنید کار با جادو انجام میشود و ببینید کمترین حالت ممکن چه شکلی است.
بعد تصور کنید یک متخصص کنار کاربر نشسته و کار را برایش انجام میدهد. این دومی معمولاً نشان میدهد کدام سؤالها را اصلاً نباید از کاربر پرسید.
سهولتِ ادراکشده در برابر سنجیده
حالا میرسیم به بخشی که منبع اصلی واردش نمیشود، و به نظر من گره اصلی کار همینجاست.
دو عدد اینجا وجود دارد که به هم شبیهاند و یکی نیستند. یکی زمان و خطای واقعی کاربر است و دیگری حس او بعد از کار.
این دو میتوانند خلاف هم حرکت کنند. محصولی که کاربر را سریعتر به نتیجه میرساند، میتواند سختتر حس شود.
دلیلش هم روشن است. آنچه کاربر به یاد میآورد، مجموع ثانیهها نیست؛ لحظههای تردید است.
یک فرم پنجمرحلهای با گامهای بدیهی، آسانتر از یک فرم یکصفحهایِ شلوغ حس میشود. حتی اگر مجموع زمانش بیشتر باشد.
پس افشای تدریجی فقط یک تکنیک چیدمان نیست. دارد ادراک تلاش را عوض میکند، نه مقدار تلاش را.
یک عامل دیگر هم در این قضاوت دخالت میکند: ظاهر. محصولی که مرتب و حرفهای به نظر میرسد، آسانتر هم قضاوت میشود، حتی وقتی واقعاً آسانتر نیست.
این نکته را باید با احتیاط خواند. زیباییشناسی میتواند مدتی مشکل واقعی را بپوشاند، ولی حلش نمیکند.
این شکاف یک خطر عملی هم دارد. اگر فقط نظرسنجی بگیرید، محصولی میسازید که خوب حس میشود و کند است.
و اگر فقط کرنومتر بگیرید، محصولی میسازید که سریع است و کسی دوستش ندارد. هر دو عدد لازماند و وقتی اختلاف داشتند، اختلافشان خودش یافتهٔ پژوهش است.
قاعدهٔ عملیام این است: زمان را بسنجید تا بفهمید کجا کند است، و بپرسید تا بفهمید کجا گیجکننده است. اینها دو مسئلهٔ متفاوتاند و دو راهحل متفاوت دارند.
کِی آسانی دیگر مزیت نیست
یک فرض پنهان در بیشتر بحثهای سهولت استفاده هست: اینکه آسانتر همیشه بهتر است. این فرض فقط در یک شرایط خاص درست است.
نمودار بالا دو محصول را روی یک محور میگذارد. محور افقی تعداد دفعات استفاده است و محور عمودی تلاش همان بار.
محصول اول برای بار اول بهینه شده است. ورودش آسان است و تقریباً همانقدر آسان میماند.
محصول دوم یک هزینهٔ یادگیری میگیرد. بار اول سخت است، ولی منحنیاش تند پایین میآید و از منحنی اولی رد میشود.
نقطهٔ تقاطع، همان جایی است که تصمیم طراحی گرفته میشود. اگر کاربر شما بعد از آن نقطه زندگی میکند، بهینه کردن برای بار اول به ضررش تمام شده است.
مثالش دم دست است. یک ابزار کاری که کاربر روزی ده بار بازش میکند، با یک اپلیکیشن که سالی دو بار سراغش میروید یک مسئله ندارند.
برای اولی، میانبر صفحهکلید و حالت انبوه ارزش دارد. برای دومی، هر چیزی که یادگیری بخواهد یک بدهی است.
پس پرسش درست «چطور آسانترش کنیم؟» نیست. پرسش درست این است: آسان برای چه کسی، در چندمین بار استفاده؟
این همان جایی است که بار شناختی از یک شعار به یک تصمیم تبدیل میشود. بار اول را کم کنید و برای دفعات بعد راه سریع بگذارید.
در بافت فارسی
این بحث در محصول فارسی چند جای مشخص به زمین میخورد.
یک: واژهٔ ترجمهشده هزینه دارد. معادل فارسیِ دقیق اما ناآشنا، کاربر را وادار میکند دو بار بخواند. اصالت زبانی ارزشمند است، ولی اگر برچسب دکمه را کسی اول بار نفهمد، آن برچسب اصطکاک است.
دو: فرمها طولانیترین مسیر محصولاند. کد ملی، شمارهٔ شبا، آدرس و کد پستی؛ هر فیلد اضافه یک دلیل تازه برای رهاکردن است. اینجا سهولت استفاده تقریباً معادل «چند فیلد کمتر» است.
سه: عدد فارسی و لاتین را قاطی نکنید. صفحهای که قیمت را با رقم فارسی و شمارهٔ سفارش را با رقم لاتین نشان میدهد، چشم را مدام مجبور به تعویض حالت میکند. یکی را انتخاب کنید و همهجا نگهش دارید.
چهار: آسانیِ بار اول را با آسانیِ هر روز اشتباه نگیرید. بیشتر محصولات فارسیِ حوزهٔ کسبوکار، ابزار کارند. کاربرشان روزی چند بار واردشان میشود و دقیقاً همان کسی است که بعد از نقطهٔ تقاطع زندگی میکند.
جمعبندی
سهولت استفاده یک ویژگی نیست که به محصول اضافه شود. قضاوتی است که کاربر بعد از کار کردن با آن میکند.
ریشهاش هم در طراحی نیست، در مدل پذیرش فناوری است؛ و همان مدل میگوید سودمندی وزن بیشتری دارد. محصول آسانی که به درد نخورد، پذیرفته نمیشود.
برای سنجیدنش هم دو ابزار لازم دارید. زمان و خطا به شما میگویند کجا کند است، و پرسیدن میگوید کجا گیجکننده است.
و مهمتر از همه، آسانی را بدون تعیین مخاطب و دفعه معنا نکنید. محصولی که برای بار اول عالی است، میتواند برای بار صدم آزاردهنده باشد.
اگر بخواهم یک پرسش برایتان بگذارم، این است: معیار آسانی محصول شما چیست، و آیا میتواند شکست بخورد؟
منبع
این نوشته «بازنویسی آزاد» است از موضوع Ease of Use و مقالهٔ How to Design for Ease of Use منتشرشده در وبسایت بنیاد طراحی تعامل (Interaction Design Foundation — IxDF). مفاهیم پایه — نبودِ تعریف و سیاههٔ وارسی جهانی، نقلقول IBM دربارهٔ دیدهنشدن سهولت و دیدهشدن نبودش، مقایسهٔ قاشق و دوربین، لزوم ساختن معیار مشخص برای هر پروژه، تفکیک هدف زندگی و هدف تکمیل و هدف رفتاری، نقش مدل ذهنی، دو تمرین فکریِ «جادو» و «متخصص کنار دست»، و تنش میان قابلیت و آسانی در مثال دوربین حرفهای در برابر گوشی — از این منبع گرفته شده، اما متن فارسی و توضیحها کاملاً مستقل نوشته شدهاند.
متن مقالهٔ اصلی تحت هیچ لایسنس بازی منتشر نشده است؛ به همین دلیل اینجا ترجمهٔ کلمهبهکلمه ارائه نشده و متن کامل انگلیسی (بههمراه همهٔ تصاویر) در لینک زیر در دسترس است.
بخشهای افزودهٔ مترجم: کل بخش «ریشه: مدل پذیرش فناوری» شامل مقالهٔ Fred Davis در سال ۱۹۸۹، تعریف دو متغیر ادراکشده، مسیر نگرش و قصد و استفادهٔ واقعی، اثر غیرمستقیم سهولت از راه سودمندی، و این یافته که اثر سودمندی قویتر است؛ بخش «جایش میان همسایهها» و تفکیک چهار اصطلاح بر پایهٔ اینکه هرکدام چه چیزی را توصیف میکنند؛ کل بخش «سهولتِ ادراکشده در برابر سنجیده» شامل واگرایی زمان سنجیده از حس کاربر، نقش لحظههای تردید، مثال فرم پنجمرحلهای در برابر فرم یکصفحهای، و قاعدهٔ سنجیدن زمان در کنار پرسیدن؛ کل بخش «کِی آسانی دیگر مزیت نیست» شامل منحنیهای تلاش، نقطهٔ تقاطع، و تفکیک ابزار روزمره از اپلیکیشن گاهبهگاه؛ و کل بخش «در بافت فارسی» شامل هزینهٔ شناختی واژهٔ ترجمهشده، طولانی بودن فرمهای ایرانی، قاطی شدن ارقام فارسی و لاتین، و غالب بودن ابزار کاری در محصولات فارسی.
تصاویر: هر سه نمودار این صفحه طراحی اختصاصی مترجم است. تصاویر منبع اصلی عکسهای تزئینی با لایسنسهای CC BY-SA 2.0 و CC BY 2.0 و CC BY-SA 3.0 و چند تصویر Pixabay هستند؛ هیچکدام نمودار استدلالی نیستند و هیچیک اینجا بازتولید نشده و در منبع اصلی قابل مشاهدهاند.
مشاهدهٔ مقالهٔ اصلی
سهولت استفاده